خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





های و هوی تازه

    سه کارتن کتاب نویی که برای مان آمده را می برم مدرسه. توی صندوق عقب ماشین می گذارم، و می برم مدرسه. دانش آموزانی که دل شان برای مدرسه تنگ شده دور ماشین جمع می شوند، و کتاب ها را تماشامی کنند. با کمک همان ها کتاب خانه را تمیز و مرتب می کنیم. آخر سر من بچه ها را به کیک و آب میوه دعوت می کنم. می نشینم، و به در و دیوار کتاب خانه نگاه می کنیم. این جا انباری مدرسه بود. پارسال کتاب خانه اش کردیم، و صد و سی زنگ مطالعه تویش برگزارکردیم. بچه ها این جا را دوست دارند. می پرسم: "امسال هم دوست دارید بیایید این جا"؟ با شوق می گویند: "بله، آقا". یکی شان می گوید: "دل مان برای این جا تنگ شده". تابستانی کتاب های کتاب خانه را زنبیل زنبیل کردیم، و زنبیل ها را دادیم به بچه هایی که دوست داشتند توی محله ی شان کتاب خانه داشته باشند. حالا بچه ها کم کم کتاب ها را پس می آورند. فیلم و عروسک و بازی های فکری و گل رس هم این جا داریم. بلندمی شویم، و در کتاب خانه ی تمیزمان را قفل می کنیم. بیرون اما توی حیاط مدرسه هنوز تا اول مهر کار زیادی مانده. یک ماشین آجر این طرف، یک ماشین آجر آن طرف. نخاله های ساختمانی کنار حیاط و این چاله ای که تازگی کنار کتاب خانه کنده اند. یکی از اهالی محصول تخم هندوانه ی زمین کشاورزی اش را وسط حیاط پهن کرده و کنارش چادرزده تا خشک شود. بچه ها مهرشان را وسط همین ها شروع می کنند. من هر تعدادشان را بتوانم می برم توی کتاب خانه تا بین کتاب ها شروع کنند- خصوصا کلاس اولی ها را- بین کتاب های نویی که خیرین برای مان فرستاده اند. کمد فلزی کتاب ها یک بوی خوبی می دهد. بوی آهن ِ در خدمت فرهنگ، آهن اهلی شده، آهن دوست داشتنی. کتاب ها را که توی کمد می چینم این بو می پیچد توی سرم. مدیر می خواهد رنگ بیاورد تا لااقل یادگاری هایی که بچه ها روی دیوار سالن نوشته اند، رنگ بزنیم. رنگ بزنیم تا جا بازشود برای یادگاری های تازه. برای خاطره ها و های و هوی های تازه.


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کتاب ,خانه ,مدرسه ,دوست ,ماشین ,حیاط ,کتاب خانه ,
    های و هوی تازه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده